دیوانه وار
دیوانه وار
غروب را به نظاره می نشینم
رنگ رخت
رنگ رخت
از شرم
به سرخی می گراید
اما می روی!
گریزی ناگزیر!
وچه تلخ است
چه تلخ است
زجر دوری تو!
فریاد می زنم:
"چه تلخ است!"
بی تب و تاب
بی تب و تاب
در عطش بودن تو
رقص جنون
رقص جنون
چگونه است که خورشید روی تو هنگام غروب غطش می آورد؟
چگونه است؟!
چگونه است که نگاهت به هنگام غروب مرا ذوب می کند؟
چگونه است؟!
فریاد می زنم:
"چگونه است؟!"
سربه دیوار می کوبم
رقص جنون
گریه عطش ناک
مرگ
فریاد می زنم:
"چراصبح فرانمی رسد؟"
دیوانه وار
دیوانه وار
طلوع را به انتظار می نشینم
چشمانم را بسته ام
ودستانم را
به انتظار هم آغوشی گرم اشعه وجودت
قایق کرده ام
فریاد می زنم:
"دوستت دارم!
دوستت دارم!"
****
۱۶/۱۲/۸۷
۱۷:۱۷-۱۷:۳۰
