تبليغاتX
سپید



دنیای من و تو

آغاز بی پایان دنیاست


آغاز بی پایان عشق و پایان بی آغاز ظلمت تنهایی

دنیای من و تو

از جنس نسیم

از عطر بهار

و از تبار زیبایی هاست


و دنیایمان پر از نور است

و پر از روشنایی

پر از عطر با هم بودنمان

شبهایش روشن تر از روزی روشن

و ستارگانش درخشان تر از خورشید



دنیای من و تو آن جنان زلال است که می توان از اشعه عطش ناک آن جهان را سیراب کرد...


دنیای من و تو آن چنان گرم است که هر کسی را توان راه یابی به آن نیست

ذوب شدن لازم است


دنیای من و تو کوچک است

به کوچکی کلبه حقیری

در همسایگی خدایی مهربان


و این کلبه کوچک

دری دارد

که روی آن

به رنگ عشق

و به عطر خواستنهایمان

نوشته ایم:

"دوستت دارم"


*****

۱:۲۶-۱:۵۷

نیمه شب

۱۹/۳/۸۸

+ نوشته شده توسط سپید در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 17:41 |


هدیه عشق


روبان صورتی هدیه طلاییت را

در کنج تاریک و خلوتی از اتاق گذاشته ام

حتا برای هدیه روز مادر نیز

از آن استفاده نخواهم کرد

به نشان روزی که

عاشقانه در کنج چشم هایمان

اشکی از عشق تراوید


هیچ می دانی

تقاطع جداییمان را

نوری از عشق تابیده

و شاخه ای نیلوفر

از اشک چشم هایمان روییده؟



دیگر تاب این ورق پاره های فانتزی را ندارم

در همین نقطه از کاغذ

که از اشک چشم هایم مقدس شده است

// - به یاد آن نقطه از تنت که روی آن می نوشتم-24/5/88،19:38//

می نویسم:

دوستت دارم

// خداحافظ 15:45//


****

23/4/88

15:10-15:22


+ نوشته شده توسط سپید در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 19:59 |

شام آخر(۱۸:۴۵)

فقط می دانم که

دوستت دارم

می دانم که

میان کاغذ پاره های فانتزی قلبم

می توان تکه گلی سرخ

از پرپرهای خیالی توهم زا یافت

که فریاد می زند:

"عاشقانه و دیوانه وار می پرستمت!"

می دانم که

دیوانه تر از آنم که از کنج مدهوش بی هویت های پودر شده قلبم

چشمه ساری از محبت بیابم

و دریابم که آن چیزی جز اشک نیست!

می دانم که

هر بار که در آینه می نگرم،

مردی را در خیالی توهم زا می بینم

که میله های زندانی بی رنگ را به شدت می کوبد

تا شاید امیدی برای رهایی بیابد!

تکه پودر شده های قلبم

از لهیب وجودت

آتش گرفته است

و روح مردی دیوانه

خاکسترهای آن را به دست باد می سپرد!

چگونه است که باران اشک،لهیب آتش را بی قرار تر و مدهوش تر و شعله ورتر می کند؟

فریاد می زنم:

"چگونه است؟"

فواره آتشفشان پ س ت ا ن تو

ناجوانمردانه بر سرزمین قلبم جاری می شود و تنها دشت گل سرخ آن را

به آتش می کشد!

و من فریاد می زنم:"آه"

(۱۸:۴۵)/ می خواهم جرعه آخر زهر روحم را بچشم و به ابدیت بپیوندم: آن جا که حجرالاسود تحجر در

آن وجو ندارد!

.... روحت مرا می آزارد

(۱۸:۵۹)/ و تو ندانستی که

عشق چقدر آزار دهنده است!

آه که نداستی!

و من ِ عاشق،این آزار را

دیوانه وار

دوست دارم

فریاد می زنم:

"دوستت دارم"

.....

****

غروب جمعه

۲۵/۲/۸۸

۱۸:۳۱-۱۸:۴۲

+ نوشته شده توسط سپید در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:13 |

سمفونی محبت

از مقدس ترین جمله می سرایم

از مقدس ترین واژه

وشعر آتشینم

از دفتر وجود زبانه می کشد

و تمنای تحجر در آن می سوزد!

از خوش بو ترین رایحه که از غنچه لبها برمی خیزد می سرایم

که در مرداب تعفن رنگ لجن به خود می گیرد!

از بهترین لحظه های هم آغوشی می سرایم

که چشمانی درنده خو و کنکاش گر خفاش گونه از نوک پ س تا ن ه ای زن در آغوش کشیده شده خون می مکد!

از چشمانی مهربان می سرایم

که بین سرانگشت های چشمان بدبین ذوب می شود و به چشمانی متنفر تبدیل می شود و از نیلی به سرخی

می گراید

از مروارید بی غل و غشی می سرایم

که زیر سرانگشتان خونین

پس از هر ذکر تسبیح

عقییق می شود

از طناب داری

که سرانگشتان ماه با آن

گیتاری از سمفونی نفرت می نوازد

انتظار...

انتظار...

سیاهی

وسپس

سپیدی:

مقدس ترین جمله را می نوازیم:

دوستت دارم

و با مقدس ترین واژه زمین و زمان را به لرزه در می آوریم:

عشق!

اکنون است که آتشین سخن ها از دفتر شعر بر می خیزد و گنداب لجن را به آتش می کشد و از لهیب آن

ابراهیم برمی خیزد و گلستانی از وجود زبانه می کشد

اکنون است که از هر غنچه بوسه گلستانی به پا می شود که عطر آن همه عالم و آدم را کر و کور می کند

اکنون است که فواره آتشفشان پ س ت ا ن زن در هم آغوشی، زمین فسرده و له له زننده وجود را سیراب

می کند

اکنون است که نگاه ها امیدوارانه مرواریدوارهای تسبیح ستایش پروردگار را به یکدیگر هدیه می دهند

اکنون است که طناب دار همچون ماری تشنه وجود هر گل آفتاب گردانی را در می نوردد و آن را به سمت

نور رهنمون می شود

انتظار به سر آمده است

گلستان،سمفونی رقص محبت را زمزمه می کند

وزمزمه نسیم آن

به هر مرداب متعفن دیگری

این گونه صادر می شود:

"دوستت دارم"


****

+ نوشته شده توسط سپید در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:34 |

ناتاشا

وتو ای نازنینکم

خرسی کوچکت را چه معصومانه در آغوش گرفتی

و آن را می نوازی

و من حقیرت

هدیه قلب تپنده اش را

به آغوش باز می گرداند

و آن را می نوارد

نوازش...

نوازش...

باچشمانی بسته

وتصویری شکننده ازاشک

درخیال

-----------------------------------------

اکنون

خرسی تو و هدیه نازنین بی قرار کوچکم

و

من و یگانه نازنین تنهاییهای کشنده ام

درآغوش یک دیگر

جای گرفته ایم

با چشمانی بسته

و سرانگشتانی نوازنده

ازاحساس جاده ای برتن بی مانندت می کشم

و روی آن می نویسم:

"دوستت دارم"

****

۱۷/۱/۸۸

+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:9 |

دیوانه وار

دیوانه وار

غروب را به نظاره می نشینم

رنگ رخت

رنگ رخت

از شرم

به سرخی می گراید

اما می روی!

گریزی ناگزیر!

وچه تلخ است

چه تلخ است

زجر دوری تو!

فریاد می زنم:

"چه تلخ است!"

بی تب و تاب

بی تب و تاب

در عطش بودن تو

رقص جنون

رقص جنون

چگونه است که خورشید روی تو هنگام غروب غطش می آورد؟

چگونه است؟!

چگونه است که نگاهت به هنگام غروب مرا ذوب می کند؟

چگونه است؟!

فریاد می زنم:

"چگونه است؟!"

سربه دیوار می کوبم

رقص جنون

گریه عطش ناک

مرگ

فریاد می زنم:

"چراصبح فرانمی رسد؟"

دیوانه وار

دیوانه وار

طلوع را به انتظار می نشینم

چشمانم را بسته ام

ودستانم را

به انتظار هم آغوشی گرم اشعه وجودت

قایق کرده ام

فریاد می زنم:

"دوستت دارم!

دوستت دارم!"

****

۱۶/۱۲/۸۷

۱۷:۱۷-۱۷:۳۰

+ نوشته شده توسط سپید در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:30 |

بلورسبز

۳:۲۳

دست در دست هم

به روی جاده بلورین درحرکتیم:

چشمان ازبلور

تندیسی از بلور

وقلبی ازبلور!

۳:۲۸

۱۳:۴۰

جاده غمناک است

وباهم بودن

تنها اشک هایی نقره فام را به درون قلب می غلتاند!

اشک ها

تا به روی دستان درهم تنیده جاری می شود

و به روی جاده می ریزد

و آن را به دو نیم تقسیم می کند

آری! جدایی نزدیک است!

رد اشک ها

سبزی و طراوت را به بلورهدیه می دهد

بهارنزدیک است...

۱۳:۵۰

۱۳:۵۴

به ناگاه

به دومسیر از هم جدا

اماسبز و باطراوت

و ناشکننده می رسیم

حقیقت!واقعیت!زیبایی!

اما

جدایی

اشک ها معجزه کرده اند

اشک ها

معجزه کرده اند...

دو راه

دو دست جدا

اما

دولب خندان

به واقیعیت، بهار، زیبایی قدم نهاده ایم:

دو راه جدا

دو چشم از عقیق

و دو تن گرم و عاشق

و دو قلب از نور!

دو راه زیبای بهاری

دو دست جدا

وتکان دهنده

به نشان

خداحافظی:

" خداحافظ

ای قلب من

ای قلبی که اکنون دیگر چون بلور نمی شکنی

خداحافظ

نوازش خواهرانه تو را هرگز فراموش نخواهم کرد

خداحافظ"

***

۱۴:۰۶

۲۷/۱۱/۸۷

+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 19:23 |


در وحشت بی تو بودن

چه روزها و چه شب هایی را تا صبح به سرکردم

انگارسپیده نیز از وحشت آن سر نمی زد!



در وحشت بی تو بودن

تمامی ستاره های آسمان را از هرقدر شمردم

وهر کدام را لقبی از تو نام نهادم


اکنون

سرودن از نبودنت برایم آسان است!!

چون خدایی دارم که

بی واسطه می سرایمش

و بی واسطه در سراسر وجودم جاریـ ست!





دوستت دارم

- خدای مهربانم -

دوستت دارم

***
+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 19:1 |

گل سرخ کویر


صاعقه دل تنها

از میان تکه پاره های قلبم

گذر کرد

و آسمان وجودم را

آتشین ساخت

وقطره قطره های اشک

چونان ابر بهار

برزمین خلوت تنهایی تو

تلاطمی سیل آسا پدید آورد

امید آن دارم

که در پهنه کویرخلوت دل تو

چونان ابر بهار ببارم

شاید گل سرخی بروید

که روی آن با اشک هایم بنویسم

دوستت دارم



***

+ نوشته شده توسط سپید در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 20:35 |




گمان می کردم

که با دیدنت

آرواره های سنگین به هم فشرده من

از حرص شکلک های خیالی تو

به لب های غنچه شده ی تعجب وار

منجر می شود


گمان می کردم

که با دمی آسایش در کنارت

از تندیس های کابوس های شب های مه گرفته

رها می شوم

گمان می کردم

که با گرمی دستانت

از سرمای آسمان سوز آرزوهای بدون تلاش

آزاد می شوم


و گمان می کردم

که با نقش نگارین چهره ماه وشت

از این سو و آن سو دویدن ها

برای یافتنت

و برای پیدا کردن مرز خواب و خیال زندگی

آسوده می شوم

افسوس...

افسوس که از دیدنت

تمامی وجودم می لرزید

و آرواره های من

چونان مردی سرما زده

چک چک کنان

به هم می خورد!


افسوس که دمی آسودن در کنارت

مرا تا ابد در حسرت ِ"با تو بودن تا ابد"

باقی گذاشت!


افسوس که یاد گرمی دستانت

هم چون سرمایی سوزان

تا مغز استخوان من رخنه کرده است!

و افسوس که نقش نگارین چهره ی ماه وشت

چشمان مرا دگرگون ساخت

و به این سو و آن سو دواند

و از هم گریزاند


اکنون

خیال با تو بودن

و زمزمه ی با تو نجوا کردن

به زندگیم معنایی دوباره بخشیده است

نازنین من!

بیا تا لحظه ای

با هم بودن را

تعبیر کنیم...

4:52-5:6
25/6/87

***
+ نوشته شده توسط سپید در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 21:16 |

جاده های زمان


و من

به انتظار

از تل انبار شکلک های خیالی تو

که در کابوسم رژه می رفتند

آن یکی را بر گزیدم

که به دیدار یافتم:

افسوس که از آن چهره زیبا، تنها ابروان به بالا رفته و چشم های اشک بار گریزنده در ذهنم باقی مانده است!



از میان هجوم صداهای زیبای مرگ بار بهت انگیز بی سر انجام

صدایی را گزیدم

که می گفت:

"خدا برای تو کافی ست! برو!"


از اندوه بی سرانجام تکه ثانیه های مه اندود

به انتظار زمانی نشستم

که سکوت آن آواز جدایی سر داده بود!

از انبوه جاده های جدایی

پس از سال ها

جاده ای روشن یافتم

که پس از تقاطع هم نشینی ِ چند

به جدایی ختم می شد!


و چه بسیارند

مترسک ها:

صورتک های ابرو بالا انداخته ی گذرنده از جاده های زمان جدایی

چه بسیار!


"دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی

دوستت دارم!"


و من به این ماجرا خاتمه می دهم:


در کمین ثانیه ای می نشینم

که روحی تنها را

زیر سایه ی درختی زیبا

و در میان آواز چکاوک ها

و در انبوه لاله های وحشی

در آغوش بکشم

و غرق بوسه کنم

در انتظار می نشینم

که دستان گرمت را

تا بلندای خورشید

و تا خدایی که ما را سر راه یک دیگر قرار داد

بفشارم


نازنین مهربان من

دوستت دارم


20/6/87

***
+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 19:31 |


بلندای ثریا


با اشتیاق

می خوابم

شاید تو را در خواب دیدم!


افسوس

که سر انگشتان نگاه خیالیت

تنها رویا گونه ای بر جای مانده

که کابوس وار

بیداریم را تباه می کند!

تشویش...

کشمکش...

جدال با خود...

خستگی...


شاید از ترنم بی مهابای نگاه خنیاگرش

چشمه زلال گریه ام

در خواب جاری شود ...

شاید...

شاید...

.....


" جنگلی انبوه

کوهی بلند

بادی بهاری و صاعقه های سیل آسا...

ترس...

اضطراب

او را یافتم...

به من می خندد...

هر آن چه به او نزیک می شوم، او از من می گریزد...

به من می خندد...

حتا صدای صاعقه آن را گم نمی کند!

با صاعقه پنهان می شود

و با صاعقه متولد

و این است تقدیر من!

تو را به دست خواهم آورد...

حتا اگر تا بالای ابرهای قله های ابری بروی

و هم چنان به من بخندی...

و ناگاه

از صخره ای پرت می شوم...

فریاد..."

عرق سردیـ ست: وحشت افزا! :

دوباره بیدار شده ام!!

مرزی بین خواب و بیداری برایم نمانده است

و تو

- ای نازنین-

هم واره از من دوری...

به خود می نگرم:

از خود چیزی ندارم که نثارت کنم

مهربان زیبای من!

ای بلندای قله های ابری

ای صاعقه ناگهان

و ای باران هستی بخش!


تنها این را از وجود خود به عاریه برده ام:

"دوستت دارم"

***

14/6/87

2:28-2:45 بعد از ظهر
+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 19:47 |
 

 زمزمه شب

 رازی سر به مهر

                فاش می شود

                           و تو مبهوت
 
                                      به آن نظاره می کنی!

                                                     مبهوت!

 به زیبایی موج چشمانش که می نگری

                              در آن غرق می شوی

                                            و دیگر حتا

                                                    خود را نمی بینی!

دستانت می لرزد...

                می لرزد...

                          و دیگر

                                نمی لرزد!

                                       تو از این جسم
 
                                                  رهایی یافته ای

                                                             تا ابد...

 دیگر تو نیستی که وجود داری!

                            فقط اوست!

                                     و تو خود را

                                               در وجود او

                                                         غرق می یابی!...


  .......

          ........


                  ..........

                           خاموش!
 
                                  خاموش!

                                        خاموش باش و حس کن:

                                                         .........

                                                                 .........


12:11-12:20نیمه شب
11/6/87





+ نوشته شده توسط سپید در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 19:39 |


انتظار

منتظر در حکم ساکن و انتظار در حکم سکون است:

                                            این است دید محکوم ما!



             واژه ها را به گونه ای می سراییم که از هم بگریزند: به هم فخر بفروشند!


تکاور دنیای عشق! می سرایمت

                             که بی تو

                                 جنون عشق
 
                                       و تکاپو و ایست

                                                 به هم می رسند


11:45-12:4
7/6/87

 
+ نوشته شده توسط سپید در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 23:16 |


نماز نیمه شب

از تمام دار دنیا

تنها این را به دوش می کشم:

"عشق"

افسوس که نفهمیده ایم

حساب "عشق" از دنیا جداست

می توانم خوش بختت کنم؟

خوش بختی پول و مقام نیست

خوش بختی حتا شعر هم نیست!

 

خوش بختی "عشق" است

 

اگر "عشق" باشد

دنیا هست

خدا هست

خدا هست!

از تمام دنیا

تنها یک کلمه را به دوش می کشم:

"عشق"

خدا کند

سنگینی معنای آن

مرا به بیراهه نکشاند!

و خدا کند

که تنها

او

در آغوشم

جای گیرد!

از تبار دنیاییم

و در آن جای نمی گیریم!:

ماییم و کشمکش!

جدال!

بسرای!

از دوری! فراق!

اما

اشتباه نگیر!

 

این دوری اوست که تو را این چنین نگران ساخته است!

در کشاکش قوسی مبهم

تا صبح

در آغوش تنهایی

می غلتم

و از غم هجرش

خواب برایم کابوسی مرگ بار شده است!

از تمام جهان

تنها یک واژه را به دوش می کشم:

"عشق"

دیگر تاب بودن در این دنیای پست را ندارم!

ندارم!...

۳/۶/۸۷

۱:۲۵-۱:۳۸نیمه شب

 

--- اشک شوق دوری چه رنگی ست؟

+ نوشته شده توسط سپید در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 23:38 |
سرمای خورشید


مرگ چکاوک های قلبم

به ثانیه های زمان

طعنه می زند

وقتی از تو

تنها تندیسی یخی بر جای مانده

که آفتاب

بی رحمانه تاب بودن را از آن می گیرد!




I'm very concerned about shining the sun

shining...

oh! shining!



هوا گرم است

از تندیس یخیت

آغوشت چه نازک می تراود

و در سرمای آفتاب

گم می شود...



تمام شد!

سرمای خورشید

همه جا را فرا گرفته است!...



**


+ نوشته شده توسط سپید در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 18:7 |



Love Die



Collect your skin

When you are sad


It is better for you to understand

What am I behind of my tear

You will know this at last

But so late

When

I have been died

By a serious love!



You will know it

But too late

Too late

11:01-11:05PM

11/6/2008



 
+ نوشته شده توسط سپید در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 23:40 |

 

 

 

 

    رخشا

 

رخت را چون ماهـ ـی می پندارم

                    

                           که ابرهای دژخیم از آن مراقبت می کنند

 

افسوس که دیر دریافتم که

 

 

           وقتی باران می بارد این تویی که گریه می کنی و به پای ابرها تمام می شود!

 

 

گریه ات

 

      ابرها را ذوب خواهد کرد و دوباره درخشیدن خواهی یافت

 

                                                                         ای ماه نازنین

 

 

نازنین من

 

               ببار

 

                     و سپس

 

  بدرخش...

          

            بدرخش...

 

 

 

 

18 اردیبهشت 87

1:40-2 بعد از ظهر

 

+ نوشته شده توسط سپید در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:12 |
 

 

 

 

 

                                       گل بهار

 

 

 

    همهمه بی کسی مردی خاموش

 

                                و تراوش جوهر از قلمی به خون آغشته

 

 

     کبودی کوهی سنگین

 

                    که با برف پوشیده می شود:

 

                                                                چه زیباست!

                                                               چه زیباست!

 

    سرانگشتانت که به کاوش در زمان می خراشند

 

                                        تکه گل سرخی می یابند

 

                                                           که زیر برف

 

                                                                    یخ زده است

 

 

   و زمان جویباریـ ست که از کوه سرازیر شده است...

 

                                   شاید دخترکی در آن دور دست ها

 

                                                                   گل سرخی بیابد...

 

                                                                                     شاید...

 

 

 

14/12/86

1 بامداد

 

+ نوشته شده توسط سپید در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 21:39 |
 

 

                                      تندیس امید

 

 

 

 

  تنهایی

 

        و احساس سنگینی نگاهی خیالی

 

  تنهایی

 

        و احساس گرمی دستانی مبهم

 

 

  تنهایی

 

        و آینده ای از جنس تندیسی ناپیدا

 

                                

                                    کاش کابوسی بیش نباشد...

 

 

 

  عرق سردیـ ست و چشمانی ناهمگون...

 

               اکنون است که نگارم در کنارم است:

 

                             سنگینی نگاه

 

                                   گرمی دستان

 

                                       آینده ای از جنس امید  

 

 

 

                                   چه شیرین است!

        

                      زمان رؤیا گونه متوقف شده است...

 

  1:8-1:18 ب.ظ.

  9/12/86

 

+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 14:36 |
 

 

سرما چه سوزناک است

 

                   وقتی دستان دردمند تو را

 

                                                 جوابی نیست

 

 

 

کسی از دور می آید و می گذرد:

 

 

این چه سرمایی است که چشمان را این چنین خشکانده است!

 

 

سرما

 

        سوزش را از گرمی دستان رنج کشیده ات به عاریه داشت!

 

 

                         اکنون است که در آغوش یک دیگر

                       

                            می سوزیم و

 

                                             می سازیم

 

25/8/86

5:46-5:59

 

 

 ---- پیوند دوست را به خاطر درخواستش از بلاگ حذف کردم....

 

 

+ نوشته شده توسط سپید در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 10:10 |

 

                                      تلخ و شیرین

 

 

 

 

صدای نوازش گون تو

 

                        قطره قطره

 

                                   بر سنگی چون من

 

                                              فرورفت...(!!)

 

 

                    این چه نداییـ ست که بی صدا خلوت متحجر مرا شکست؟

 

 

 

 

"این دل شکسته اش خوش آهنگ تر است"

 

                                              که صدای تورا

 

                                                              - تا ابد-

 

                                                                زمزمه خواهد کرد...

 

 

 

 

0:30-0:36

0:37

19/8/86

+ نوشته شده توسط سپید در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 15:7 |
 

 

                                         نوش "جان"

 

 

 

 

خیال دیدار زلف سیاهت

 

                     دیوانه ام می سازد

 

                                          دیوانه!

 

 

                          "پریشانیم را با پریشانی زلفت درمان کن"

 

                       

 

 

 

     نوش داروی وجودت را می خواهم

 

                              که با تو پریشان بودن درمان پریشانی من است

 

 

 

1:42-1:50

18/8/86

 

 

 

+ نوشته شده توسط سپید در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 15:6 |

 

 

 

                                              "بلبل"

 

 

 

 

چگونه درمان کنم

 

              غم دوری تو را

 

                       و چگونه مرهم گذارم

 

                                     بر حجره فراق تو؟

 

 

 

"تطاول" های قطره قطره وجودم

 

                  وقتی از گونه سرازیر می شود

 

                             سیلی می شود

 

                                        که مرا

 

                                              مرا

 

                                           در خویش

 

                                                  غرق می کند:

 

                

                                           می رهاند!

 

 

تمنا می کنم

 

        تمنا می کنم:

 

               بین من و وجودم

 

                            تنهایی میفکن

 

                                

                                      ای همه هستی من!

 

تقدیم به ح.م.ع.

11:14-11:17

12/8/1386
+ نوشته شده توسط سپید در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 18:2 |

 

 

 

 

                                                    کلک زندگی

 

 

             ساحلی آرام...

 

 

 

 

 

 

طوفان دریازده

 

          و کشتی صبح

 

                موج طلایی غروب خورشید

         

                                                 و

        

                                             من و تو

 

 

من و تو

 

      قایقی نقلی

                نمکین!

 

                           یک دیگر، سخت در آغوش!

 

                                                       به فکر پرواز:

      

                                                           مرگ!

 

 

تسلیم

 

   نه در برابر مرگ

 

                در برابر او:

 

                       یگانه یکتا!

 

 

 

و چه زیباست

 

          چشمانمان

 

            وقتی به آسمان-

 

                             افق-

 

                               خورشید-

 

                                    موج طلایی- ...

 

                                           می نگرد!

 

 

 

من و تو

 

        یک دیگر را دوست داشتیم

 

                                 و داریم!

 

                                          چون خدا را

 

                                                     دوست داشتیم

 

                                                                     و داریم!

 

هرچه او بخواهد!

هرچه او بخواهد!

 

 

تکانی واژگون

 

            از تپش باد

 

                     و ابری طلایی

 

                                    و من و تو

 

                                             ایستان و غلطان

 

                                                             در آب!

 

 

....

 

من و تو!

 

    از یک دیگر جدا نخواهیم شد!

 

                                        تا ابد!

                                        تا ابد!

 

 

                         هرچه او بخواهد!

                         هرچه او بخواهد!

 

 

دست در دست هم

 

                 محکم در آغوش

 

                            از یکدیگر جدا نخواهیم شد

 

                                                    نخواهیم شد

 

                                                          نخواهیم شد...

 

 

        هرچه او بخواهد...

                                هر چه او بخواهد...

 

                                                  او بخواهد...

                                                                ....

 

 

 

....

 

دریای آرام...

 

            و کشتی صبح

 

                    موج طلایی طلوع خورشید

 

                                            و

 

                                            من وتو

 

 

 

                   من و تو!

 

                         قایقی نقلی

 

                                  نمکین!

 

                                     یک دیگر، سخت در آغوش!

 

                                            به فکر پرواز!

 

                                                 مرگ!

 

 

 

تردید!

 

تردید!

 

شکر!

 

شکر!

 

                    در برابر او:

 

                              یگانه یکتا!

 

 

و چه زیباست

 

            چه زیباست

 

                 وقتی دوباره به چشمان هم می نگریم

 

                        و دستان

 

                   از موج اشک ها

 

                               قدرت ایستادن را

 

                                            به عاریه می گیرد...

 

 

 

من و تو

 

         یک دیگر را

 

                    دوست داشتیم

 

                                    و داریم!

                                                چون خدا را

 

                                                      دوست داشتیم

 

                                                         و داریم!

 

 

0:40-0:55

28/7/86

 

 

+ نوشته شده توسط سپید در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 16:41 |
 

 

 

 

"امیدوارم که خوش بخت باشید..."

 

                               گفت و رفت...

 

                                           گفت و رفت

 

                       در حالی که حلقه های اشکش را از گیسوانش پنهان می کرد!

                                                                 گفت و رفت!

 

 

---

 

بهت زده و دگرگون!

                      دگرگون!

 

                            "این چه گفت و گو...

 

                                                نه!

 

                                                  چه احساسی بود

 

                                                        که این چنین گرگیرانه

 

                                                               چون ققنوسی از میان ما را

 

                                                                     - ما یکی را!-

 

                                                                                به خاکستر کشید؟

 

                                         چه احساسی بود؟"

 

 

 

---

 

"نباید! نباید عاشقم شوی"

 

"نباید عاشقم بمانی!"

 

"نباید...!"

 

"نباید...!"

 

                          این بایسته است که تلنگور این "نبایسته ها"

 

                                                                زنگار دل را بلرزاند؟

 

 

---

"چه در دل داشت؟

 

           با چشمانش چه می سرود

 

                     که آن را با اشک هایش از من پنهان کرد؟

 

                                             چه می سرود؟!

 

 

نباید!...

 

نباید...!"

 

 

---

"فرار!

فرار!

 

        همه از من می گریزند

 

                           و من از خود!

 

                                             تا

 

                                              ناکجا آباد!

 

 

آری!

 

جوششی لازم است

 

و یا علی گفتنی:

 

                  یا علی!"

                 

                   یا علی!"

 

 

---//

 

با چشمانم سرودم:

 

               "دوستت دارم"

 

           جوابی با طنین بغض خفه شنیدم

 

                                با انبوه اشک از چشمانش:

 

                                                   "نباید..."

 

آری!

 

امتداد نگاه را می توان قطع نمود!

 

              یا علی!

 

              یا علی!

 

 

می توان

 

می توان از قدرت نگاه

 

                        حتا

 

                            حتا

 

                               روی

 

                                    ویلچیر هم

 

                                            ایستاد!:

 

                                                    یا علی!

 

 

 

این بار

 

      با چشمانی اشک بار

 

             و طنین بغض شکسته

 

                                  او را دیدم:

 

                                             او را:

 

 

                                 نشسته روی دو زانو!

 

 

 

 

  با تمام قدرت ِ از "نگاه" عاریه گرفته ام:

 

     چرخ ها...

 

   رو به جلو!...

 

                    یا علی!

 

                    یا علی!

 

                            سرودم

 

                                   اما این بار

 

                                      با ترنم های برآمده از صدا:

 

                                                        "از سرمای زمستان

 

                                                   به گرمای وجودت پناه می برم

 

                                                          ای همه هستی من!

 

                                                            دوستت دارم...

 

                                                            دوستت دارم..."

 

 

---

"اکنون است که

 

                 ققنوس

 

                از میان گرمای وجودمان

                    - وجود ما یکی!-

 

                                          متولد می شود!

                                                          بنگر!"

 

                                  

                                                           دوستت دارم

 

                                                           دوستت دارم...

 

 

 

تقدیم به بیمارانی که MS دارند

1:11-2:14

1/8/86

 

+ نوشته شده توسط سپید در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 16:39 |
 

 

مهربانم

 

مهربانم

 

      می سرایم

 

      می سرایم

 

           تا سرانجام نهان ناله ای از دل:

 

                                                  "آه!

 

                                                   آه از من

 

                                                   وای بر من"

 

 

 

می دانی

 

        می دانم

 

            که چه قدر به هم نزدیکیم

 

                                        می دانم

 

                                              می دانم

 

                                                  که چه قدر از تو دورم!

                                                       از خودم دورم!

 

 

چشمانم

 

چشمانم

 

       اشک را حلقه حلقه به تو هدیه می دهد:

 

                           چه شکایت ها که به تو از تو نبرده ام...

 

                                                               وای بر من بیچاره

 

                                                                        که مهربانی چون تو را

 

                                                                                           رنجاندم

 

                                                                                               رنجاندم!

 

مهربانم

 

مهربانم

 

          می سرایم

 

                   که می دانم مهربانی

 

               و سرود مرا تحمل می کنی!

 

  

 

                  موج دستانم در کشتی دریا زده به سوی تو روان است:

                                      (فقط به سوی تو!)

 

                                          دوستت دارم

 

                                          دوستت دارم

 

0:30-0:38

28/7/86

چه باران قشنگی باریدن گرفت!

 

+ نوشته شده توسط سپید در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 13:22 |

 

 

 

                                              شمیم عشق

 

 

 

 

 

مردمک چشمان بسته ام

 

در انتظار رهایی از خویشتن است

 

و

 

چکاوک های بغ کرده قلب من

 

در انتظار نغمه پرواز

 

 

 

 

زمین عطرآگین است

 

اما فضا دود اندود

 

 

                           هوهوی دورادور بادی لازم است

 

و ابر رحمتی

 

و باریدنی!

 

 

 

 

چکاوک در"فضای معطر" سرود عشق سر می دهد

 

و از زمین گل لاله ای با "عطر گل محمدی" می روید

 

 

آواز عشق چکاوک و رنگ سرخ لاله و عطر نفس های محمدی تقدیم تو باد:

 

"دوستت دارم"

 

 

 

تقدیم به ح.م.ع.

0:7-0:20

23/7/86

 

+ نوشته شده توسط سپید در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 20:17 |

 

 

 

                       

واقعیتی لبریز

 

 

 

 

 

 

-....

 

- هرگز! هرگز از تو جدا نخواهم شد

 

ای روشنک سپید سایه وارهای من

 

هرگز!

 

 

 

"تصویر تصور نبودنت

 

موجیـ ست دردآلود"

 

و تندیس نظاره های نازنینت

 

موجی است از شعف

 

بر ماسه ای از غم

 

 

 

مرا بنگر:

 

"پای پر آبله لب پراندوه"

 

جان گزا از قدمت می شکنم بر سر خاک!

 

می توان ازنفست حاصلی از ماه شکافت!

 

 

 

و من

 

بنده ای از تبار محمدم

که این توان را

 

از او به عاریه دارم!

 

 

 

 

شعف آن چنان است که تصویر واژه از قلب سرازیر می شود...

 

و...

 

و تندیس کلمه از کورسوی خلوت موج ذهن:

 

 

-"نباید

 

نباید عاشقم شوی..."

 

- بگذار!

 

بگذار بسرایم...

 

 

 

شعف آن چنان موج می زند که قلبم را بر سر قلم می نشاند

 

      تا با تپش جوهر بنوازم:

 

"دوستت دارم!"

 

 

...

تقدیم به ح.م.ع.

...!

2:24-2:54

۱۶/۷/۱۳۸۶

+ نوشته شده توسط سپید در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 9:24 |

 

 

 

 

 

                                             زمان نهان

 

 

 

 

 

کجاست ساعت من

 

               که زمان گذشته را به تصویر بکشد

 

کجاست؟!

 

 

 

کجاست آن دژخیم ابروکلفت

 

                              که با نگاهش

 

مرا در تب و تاب زیستن با نگارم

 

فروگذارد؟

 

 کجاست؟!

 

 

 

و کجاست

 

آن سرانجام روشنی که دژخیم به آن می نگرد؟

 

"انتظارش"تنها رسیدن به قله را به تعویق می اندازد...

 

      تنها!

 

 

 

از "نسبت ها" می پرسد

 

            ای دریغ که خود هیچ "نسبت"ـی با ما ندارد!

 

ای دریغ!

 

 

 

کجاست ساعت من

 

که زمان گمشده را به تصویر بکشد؟!

 

     

 

بگذار ساعت من گمشده باقی بماند...:

 

    این جا زمان ارزشی ندارد!

 

 

 

 

10:43-10:50

1۵/7/1386

 

 

+ نوشته شده توسط سپید در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 11:39 |