دو رز قرمز
زمستانی سرد
شهری دل تنگ و تپیده
مردمانی کز کرده در برج هایی مرده از عشق
اووو.....ه...
زمستانی سرد
لب های خشکیده شان را
جای تبسم عاشقانه
رژ لب گرفته است
و سرما ناجوانمردانه
عشق را از چشمانشان ربوده
و به پرسپکتیو تنهایی سپرده است
هرچه بالاتر می روی سرد تر می شود
بالای شهر،پایین عشق
ناگهان
دو پرستوی کوچک
کنار برکه آبی
کنار دو رز قرمز
یک دیگر را می یابند
و این است تقدیر زندگی
اینها اولین گلهای زمستانی اند
بهار نزدیک است...
پرستو ها بی مهابا در خیابان های شهر آواز می خوانند
وقتی چشم ها با یک دیگر از عشق سخن می گویند
و آتشین ها را به قلب می فشانند
پرسپکتیوهای خیالی شهر ذوب می شود
وقتی آغوش کانون گرمای محبت است
وقتی سر روی شانه گذاشتن تعبیر پرواز است
توهم های فانتزی شهر در هم می شکند
لرزه هایی عاشقانه که زلزله ای بر پیکر مرده برجهای شهر است
آری! آری!
بهار نزدیک است...
بهار،مثل همیشه کوتاه است...
آه! طبیعت شهر این است...
آه!
و تابستانی از جهنم
حتا آن دو رز قرمز را سوزانده است
و آن برکه را خشکانیده است
پرستوها
منتظر زمستانند
و منتظر دو تکه رز سرخ
و برکه ای از آب
تا دریابند تقدیر چیست
و این پرسپکتیو با کدامین زمستان شکسته خواهد شد
پرستوها نا امید نمی شوند
شاید این بار
شیشه مترو
تصویر همسفری را به آن ها نشان دهد
که بهار ابدی را با خود به ارمغان آورده است
شاید این بار
دست کسی را بگیرند
که تا ابد از او جدا نشوند
شاید این بار
شانه هایشان را پرستویی نوازش کند
و سر بر دستان او بسپارند
که بهارش به خزان نینجامد
شاید این بار
وقتی چشم هایشان عاشقانه با هم حرف می زند
خفاشی نبیندشان
ومن مطمئنم
پرستوها روزی را خواهند ساخت
که جای رژ لب
تکه رز سرخی برلبان مردم این شهرنقش می بندد
آری!
آغوش ها پرطنین خواهند شد
آری!
بهار ابدی نزدیک است
آری!نزدیک است
و آن گاه
پرستوها هیچ گاه مجبور نخواهند بود
کوچ کنند
****
9/6/88
رمضان
