تبليغاتX
سپید

شام آخر(۱۸:۴۵)

فقط می دانم که

دوستت دارم

می دانم که

میان کاغذ پاره های فانتزی قلبم

می توان تکه گلی سرخ

از پرپرهای خیالی توهم زا یافت

که فریاد می زند:

"عاشقانه و دیوانه وار می پرستمت!"

می دانم که

دیوانه تر از آنم که از کنج مدهوش بی هویت های پودر شده قلبم

چشمه ساری از محبت بیابم

و دریابم که آن چیزی جز اشک نیست!

می دانم که

هر بار که در آینه می نگرم،

مردی را در خیالی توهم زا می بینم

که میله های زندانی بی رنگ را به شدت می کوبد

تا شاید امیدی برای رهایی بیابد!

تکه پودر شده های قلبم

از لهیب وجودت

آتش گرفته است

و روح مردی دیوانه

خاکسترهای آن را به دست باد می سپرد!

چگونه است که باران اشک،لهیب آتش را بی قرار تر و مدهوش تر و شعله ورتر می کند؟

فریاد می زنم:

"چگونه است؟"

فواره آتشفشان پ س ت ا ن تو

ناجوانمردانه بر سرزمین قلبم جاری می شود و تنها دشت گل سرخ آن را

به آتش می کشد!

و من فریاد می زنم:"آه"

(۱۸:۴۵)/ می خواهم جرعه آخر زهر روحم را بچشم و به ابدیت بپیوندم: آن جا که حجرالاسود تحجر در

آن وجو ندارد!

.... روحت مرا می آزارد

(۱۸:۵۹)/ و تو ندانستی که

عشق چقدر آزار دهنده است!

آه که نداستی!

و من ِ عاشق،این آزار را

دیوانه وار

دوست دارم

فریاد می زنم:

"دوستت دارم"

.....

****

غروب جمعه

۲۵/۲/۸۸

۱۸:۳۱-۱۸:۴۲

+ نوشته شده توسط سپید در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:13 |

سمفونی محبت

از مقدس ترین جمله می سرایم

از مقدس ترین واژه

وشعر آتشینم

از دفتر وجود زبانه می کشد

و تمنای تحجر در آن می سوزد!

از خوش بو ترین رایحه که از غنچه لبها برمی خیزد می سرایم

که در مرداب تعفن رنگ لجن به خود می گیرد!

از بهترین لحظه های هم آغوشی می سرایم

که چشمانی درنده خو و کنکاش گر خفاش گونه از نوک پ س تا ن ه ای زن در آغوش کشیده شده خون می مکد!

از چشمانی مهربان می سرایم

که بین سرانگشت های چشمان بدبین ذوب می شود و به چشمانی متنفر تبدیل می شود و از نیلی به سرخی

می گراید

از مروارید بی غل و غشی می سرایم

که زیر سرانگشتان خونین

پس از هر ذکر تسبیح

عقییق می شود

از طناب داری

که سرانگشتان ماه با آن

گیتاری از سمفونی نفرت می نوازد

انتظار...

انتظار...

سیاهی

وسپس

سپیدی:

مقدس ترین جمله را می نوازیم:

دوستت دارم

و با مقدس ترین واژه زمین و زمان را به لرزه در می آوریم:

عشق!

اکنون است که آتشین سخن ها از دفتر شعر بر می خیزد و گنداب لجن را به آتش می کشد و از لهیب آن

ابراهیم برمی خیزد و گلستانی از وجود زبانه می کشد

اکنون است که از هر غنچه بوسه گلستانی به پا می شود که عطر آن همه عالم و آدم را کر و کور می کند

اکنون است که فواره آتشفشان پ س ت ا ن زن در هم آغوشی، زمین فسرده و له له زننده وجود را سیراب

می کند

اکنون است که نگاه ها امیدوارانه مرواریدوارهای تسبیح ستایش پروردگار را به یکدیگر هدیه می دهند

اکنون است که طناب دار همچون ماری تشنه وجود هر گل آفتاب گردانی را در می نوردد و آن را به سمت

نور رهنمون می شود

انتظار به سر آمده است

گلستان،سمفونی رقص محبت را زمزمه می کند

وزمزمه نسیم آن

به هر مرداب متعفن دیگری

این گونه صادر می شود:

"دوستت دارم"


****

+ نوشته شده توسط سپید در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:34 |

ناتاشا

وتو ای نازنینکم

خرسی کوچکت را چه معصومانه در آغوش گرفتی

و آن را می نوازی

و من حقیرت

هدیه قلب تپنده اش را

به آغوش باز می گرداند

و آن را می نوارد

نوازش...

نوازش...

باچشمانی بسته

وتصویری شکننده ازاشک

درخیال

-----------------------------------------

اکنون

خرسی تو و هدیه نازنین بی قرار کوچکم

و

من و یگانه نازنین تنهاییهای کشنده ام

درآغوش یک دیگر

جای گرفته ایم

با چشمانی بسته

و سرانگشتانی نوازنده

ازاحساس جاده ای برتن بی مانندت می کشم

و روی آن می نویسم:

"دوستت دارم"

****

۱۷/۱/۸۸

+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:9 |

دیوانه وار

دیوانه وار

غروب را به نظاره می نشینم

رنگ رخت

رنگ رخت

از شرم

به سرخی می گراید

اما می روی!

گریزی ناگزیر!

وچه تلخ است

چه تلخ است

زجر دوری تو!

فریاد می زنم:

"چه تلخ است!"

بی تب و تاب

بی تب و تاب

در عطش بودن تو

رقص جنون

رقص جنون

چگونه است که خورشید روی تو هنگام غروب غطش می آورد؟

چگونه است؟!

چگونه است که نگاهت به هنگام غروب مرا ذوب می کند؟

چگونه است؟!

فریاد می زنم:

"چگونه است؟!"

سربه دیوار می کوبم

رقص جنون

گریه عطش ناک

مرگ

فریاد می زنم:

"چراصبح فرانمی رسد؟"

دیوانه وار

دیوانه وار

طلوع را به انتظار می نشینم

چشمانم را بسته ام

ودستانم را

به انتظار هم آغوشی گرم اشعه وجودت

قایق کرده ام

فریاد می زنم:

"دوستت دارم!

دوستت دارم!"

****

۱۶/۱۲/۸۷

۱۷:۱۷-۱۷:۳۰

+ نوشته شده توسط سپید در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:30 |