گمان می کردم
که با دیدنت
آرواره های سنگین به هم فشرده من
از حرص شکلک های خیالی تو
به لب های غنچه شده ی تعجب وار
منجر می شود
گمان می کردم
که با دمی آسایش در کنارت
از تندیس های کابوس های شب های مه گرفته
رها می شوم
گمان می کردم
که با گرمی دستانت
از سرمای آسمان سوز آرزوهای بدون تلاش
آزاد می شوم
و گمان می کردم
که با نقش نگارین چهره ماه وشت
از این سو و آن سو دویدن ها
برای یافتنت
و برای پیدا کردن مرز خواب و خیال زندگی
آسوده می شوم
افسوس...
افسوس که از دیدنت
تمامی وجودم می لرزید
و آرواره های من
چونان مردی سرما زده
چک چک کنان
به هم می خورد!
افسوس که دمی آسودن در کنارت
مرا تا ابد در حسرت ِ"با تو بودن تا ابد"
باقی گذاشت!
افسوس که یاد گرمی دستانت
هم چون سرمایی سوزان
تا مغز استخوان من رخنه کرده است!
و افسوس که نقش نگارین چهره ی ماه وشت
چشمان مرا دگرگون ساخت
و به این سو و آن سو دواند
و از هم گریزاند
اکنون
خیال با تو بودن
و زمزمه ی با تو نجوا کردن
به زندگیم معنایی دوباره بخشیده است
نازنین من!
بیا تا لحظه ای
با هم بودن را
تعبیر کنیم...
4:52-5:6
25/6/87
***