مکث زمان
می سرایم
گرچه بودن بهانه ایـ ست
برای درد دوری تو
و گرچه بودن دردیـ ست
به بهانه دوری تو
می سرایم
گرچه اشکم نشانه ایـ ست
از شوق وصالت
و گرچه شوق وصالت اشکیـ ست
که از مزار عمودیت به روی گونه سرازیر می شود
می سرایم
گرچه روحم وجودش را از تو به عاریه دارد
و گرچه "عاریه" واژه ایـ ست
که در برابر عظمت نگاهت
ملتمسانه
خرد می شود...
می شکنم
همچو بغضی مدهوش
که شکستن را از امتداد شکن زلف سیاهت آموخته است ...
می تراوم
همچو اشکی از صورتی بهت آگین
تا سرمه چشمانی باشم
که از سرمه دوست متحیر مانده است ...
می سرایم
گرچه بودن بهانه ایـ ست
برای درد دوری تو
و گرچه بودن دردیـ ست
که زمان بر آن زخم می زند
اما
می نگارم
برای نگارم
که گرمی دستانش
زمان را
از خیال آتشینم
ربوده است
28/11/1386
به ح.م.ع.
