"امیدوارم که خوش بخت باشید..."
گفت و رفت...
گفت و رفت
در حالی که حلقه های اشکش را از گیسوانش پنهان می کرد!
گفت و رفت!
---
بهت زده و دگرگون!
دگرگون!
"این چه گفت و گو...
نه!
چه احساسی بود
که این چنین گرگیرانه
چون ققنوسی از میان ما را
- ما یکی را!-
به خاکستر کشید؟
چه احساسی بود؟"
---
"نباید! نباید عاشقم شوی"
"نباید عاشقم بمانی!"
"نباید...!"
"نباید...!"
این بایسته است که تلنگور این "نبایسته ها"
زنگار دل را بلرزاند؟
---
"چه در دل داشت؟
با چشمانش چه می سرود
که آن را با اشک هایش از من پنهان کرد؟
چه می سرود؟!
نباید!...
نباید...!"
---
"فرار!
فرار!
همه از من می گریزند
و من از خود!
تا
ناکجا آباد!
آری!
جوششی لازم است
و یا علی گفتنی:
یا علی!"
یا علی!"
---//
با چشمانم سرودم:
"دوستت دارم"
جوابی با طنین بغض خفه شنیدم
با انبوه اشک از چشمانش:
"نباید..."
آری!
امتداد نگاه را می توان قطع نمود!
یا علی!
یا علی!
می توان
می توان از قدرت نگاه
حتا
حتا
روی
ویلچیر هم
ایستاد!:
یا علی!
این بار
با چشمانی اشک بار
و طنین بغض شکسته
او را دیدم:
او را:
نشسته روی دو زانو!
با تمام قدرت ِ از "نگاه" عاریه گرفته ام:
چرخ ها...
رو به جلو!...
یا علی!
یا علی!
سرودم
اما این بار
با ترنم های برآمده از صدا:
"از سرمای زمستان
به گرمای وجودت پناه می برم
ای همه هستی من!
دوستت دارم...
دوستت دارم..."
---
"اکنون است که
ققنوس
از میان گرمای وجودمان
- وجود ما یکی!-
متولد می شود!
بنگر!"
دوستت دارم
دوستت دارم...
تقدیم به بیمارانی که MS دارند
1:11-2:14
1/8/86
+ نوشته شده توسط سپید در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت
16:39 |