قلب تو!
"بيا و به تنهايي
در قلبم
اين کومه تنهايي
جاي گزين"
قلب من مدت هاست که نازک و ترک خورده باقي مانده است
بيا و درون آن را بنگر!:
خار و خس ها فراوان و "خون دل مرده" بسيار!
در کومه سرد و تاريک من اتاقي است
گوشه اتاق، روي ديوار، عکس مردي دل افسرده
که به هر نقطه که مي گريزي تو را مي نگرد!
اين جا زير تخت، قاب عکسي شکسته ايست
که عکس قلبي پاره را به دوش مي کشد و روي آن نوشته است:
دوستت دارم
اين جمله در "حال گذشته" قلم خورده است:
دوستت داشتم!
اما
اما مخاطب آن هم در همان حال گذشته باقي مانده است!
امروز
امروز کلبه حقيرم متعلق به توست...
متعلق به تو...
مي خواهم آن اتاق قديمي را نيز
جلا بدهي
قاب عکس شکسته، زيبا مي شود. و زمان آن "حال" "خواهد شد"!:
دوستت دارم
"همين جا کنار آن عکس مرد تنها خوب است!"
ديگر عکس مردمک چشم مرد قاب اندود
نيازي به گريز ندارد!
تصوير تو همواره زير پلکان بسته اشک آلود من باقي خواهد ماند:
"من عشق را با تو مي آموزم
اي تمام قلب من!"
7و8/7/86
"23:30-32"
0:7-0:19
0:20
+ نوشته شده توسط سپید در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت
19:31 |