دلم می خواهد این "بدرود واره" مرا بپذیری
رکسانای عزیزم: ای زیبا ترین روح و زیبا ترین وجود هستی...
رکسانا
(دختر خورشید)
غرقاب عمر بیهوده من
و صدای پیچش مویی پاییزی
در برابر همهمه مظلوم کامیابی خاموش و لرزان
نمی توان در پس با ور گنجاند
نمی توان...
که تکرار بیهوده کنفی پشمین در دستان تیزبین گربه زمان
از برابر قیچی یخین تندیس نگاهت
این چنین گر بگیرد
و حتا خاکستری نماند
که بخواهی آن را در اعماق گنجینه تخیلت به آب دهی!
رکسانای وجود من! ای روشنک موج تپنده و زمزمه روح دست نایافتنی خورشید!
این ها را گفتم تا بدانی
از بیهودگی من حتا خاستری نمانده تا نگران شعله های ناخود آگاه پوستین خاکستری مدفونش باشم
چه بیهوده به دنبال کور سویی از آبراهه ای می گشتم
که کنف خاکستری خود را- که انتظار بر جای ماندنش را داشتم-
به آب دهم
اما آب راهی که یافتم شگفت آسا بود و جان افزای!
مرا سرگردان و دهشت افزا بر دامان مسیر n-بعدیت کشانیدی
تا سر انجام خاکسترهای خیال خود را در پرتوت به نظاره بنشینم
نمی دانستم...
افسوس که نمی دانستم...
نه خاکستری در کار است و نه سر انجامی...
اما اکنون این را از چشمان به رود بی سرانجام تو شسته به عاریه دارم
اکنون می دانم که تنها یک تلاش برای لمس رود یخیت
کافی بود تا خود را برای همیشه در اعماق جهنمی سوزان حس کنم
-می دانم-
جهنمی که از هزاران بهشت مقدس تر است...
و اکنون
هر بهشت در برابر چشمان آب دیده من
چشمان روشنک من
وچشمان رکسانای من
جوششی از آتشی از برزخی از دوران بی عشقی های به جا مانده از آیندگار است!
بروید ...
بروید ای پست فطرتان
که بهشت گندتان را نمی خواهم!
امید آن دارم
که تو در خاکستر های این هرای بی مهابا محو نشوی
حتا بخار هم نشوی
می خواهم
خاکستر این هرای ناخواسته را به دامانت تقدیم کنم
اما کاش جای این ناخواسته خواسته تو
حد اقل قبل ار این ناخواسته
تقدیم دسته گل داوودی اما سپید را
می پذیرفتی
کاش...
------
این بود تلاشی بیهوده از دستان لرزانم
که سایه تن بی مانندت را
- تصویر که نتوانست-
خط خطی کند
**
3:58-4:7
21/3/86
رقص آتشین
اشک های آتشین اما یخی
در برابر
دست های نازنین اما تهی
ناخودآگاه وجود و هستی من
کیمیا!
دست تو در پهنه گنگ و حزین مردمان بی سوست
رقص های پر طنین
اما تک و تنها
در برابر
چشم های آذرین
زیر موج نا امیدی
بر زمین
ناخدای کشتی بی سرنشین همرهی
پرواز
دستان بی مانند بازت می خرامد باز
تندیس بی تنواره من
نازنین
روح سپید این خدایان زمین
مینا
در پی این بی ترنم های روح آزار این شب های دلتنگ و سرافکنده
می توان در پرتو نور سپید کمترین
خود را
رهانید از هجوم ناله صد آفرین:
ناشنیده می شود روحت میان این همه تشویق دستان تپش افتاده بی سرزمین!
راز های آخرین
اما کمین
در برابر پند های آتشین بی نگین
این سپید است و سراسر یک هجوم پهنه پهنای تیری نازنین
در کشاکش با سرانگشتان قلاب کمان بی کمین
17/3/86
11:50-12:38
+ نوشته شده توسط سپید در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت
15:1 |