تبليغاتX
سپید

واژه ها چیستند؟

معنا چیست؟

کلمه چیست؟

چرا واژه ها را طوری آفریده اند که از هم بگریزند؟:

عشق و نفرت

هراس و جنم

دوستی و دشمنی

هم یاری و بی تفاوتی

به راستی دنیای متضادی که ما ساخته ایم حقیقت واژه هاست؟

نگاه ها نقاب گونه اند:

# نه!

<.....>

یعنی:

با کم ترین ..... به هم تبدیل می شوند.

نمی خواهم به جای ..... کلمه یا واژه ای بنویسم:

"نگاه ها نقاب گونه اند"

کاش مجبور نبودم ..... را در غالب خشکیده و تپیده ..... بریزم!

نمی خواهم به جای ..... کلمه یا واژه ای بنویسم:

"نگاه هایی که به واژه ها دوخته شده است نقاب گونه است"

این نگاه ماست که

عشق<.....> نفرت

هراس <.....> جنم

دوستی <.....> دشمنی

وهم یاری <.....> بی تفاوتی

اما رفتار دی گران گونه ای دیگر است.

بنا بر این:

عشق = نفرت(عشق همان نفرت است)

هراس= جنم

دوستی= دشمنی

و هم یاری= بی تفاوتی

کاری از دست ما ساخته نیست:

زیر هجوم این همه نگاه نقاب آلود جز این انتظار نیست!

و شاید:

نگاه من نیز گرفتار همین درد است!!

وگرنه با تردید<.....> قاطعیت می نوشتم:

واژه ها نقاب گونه اند!!

کاش می شد بی واژه شریک ذهن خسته هم شد!

4:43

 

+ نوشته شده توسط سپید در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 19:13 |

انسان های بی نقاب

این جا احساس ها متفاوت است

افسوس

نگاه ها نقاب گونه اند

نگاه ها نقاب اند

افسوس

نمی دانم

نمی دانم کدامین باران نقاب مرا شکست

اما همان باران نقاب تو را شکست

افسوس

نگاه هایمان نقاب گونه اند

و ماییم و تردید

و نقش های تازه

می خواهم از تکه های شیشه فاصله

قلبی نو و عشقی نو به پا کنم

افسوس

هراس های بیهوده

و نگاه هایی که بی ثمرند!

دریغ از اندکی کمک!

"چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید"

اما...

نکند گریه من

نقاب تو را شکسته باشد

و تکه های قلب من

در پس نقاب شکسته تو پنهان شده باشد

پشت کدامین تکه، شاهرگ من نهفته است؟!

نمی توانم

نمی توانم قلبی نو...عشقی نو به پا کنم...

افسوس

افسوس

+ نوشته شده توسط سپید در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 22:33 |

شانس

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه اش استفاده می کرد. یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه او جمع شدند و به خاطر بدشانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آن ها گفت: "شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی! فقط خدا می داند!"

روز بعد، اسب به همراه یک گله اسب وحشی به مزرعه کشاورز باز گشتند. همسایگان در خانه او جمع شدند و به خاطر خوش شانسی اش به او تبریک گفتند. کشاورز به آن ها گفت: "شاید خوش شانسی باشد شاید هم بد شانسی فقط خدا می داند!"

فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود، از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند، به او گفتند: "چه آدم بد شانسی هستی!" کشاورز جواب داد: "شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی! فقط خدا می داند!"

چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه ی جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند. به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود!این بارمردم باخود گفتند: "شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بد شانسی! فقط خدا می داند!"

---

کتاب سبز زندگی- به کوشش محمود معینی مهر- با تصرف

+ نوشته شده توسط سپید در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 22:18 |
واقعا یه خادثه ی غیر مترقبه بود!دو ساعت نشد که تصمیم گرفتیم و راه افتادیم.این خوادث معمولا بعضی از برنامه های آدمو به هم می زنن.مثلا این بلاگ باید هر روز up شه.ختا وقت نشد بنویسم: "فعلا تا چند روز ممکنه نتونم up کنم!" الانم این چند تا مطلبو دارم از کافی نت پردیس پست می کنم(میدون سعدی ). شانس من چند تا از فامیلا به علت خونه تکونی فعلا dc هستن. قول نمی دم که هر روز بتونم up کنم. لطفا این قدر off or mailنزنین! ضمنا اون شعره که حیلی هاتون پرسیده بودین از کتاب معروف سپهره! از هر کتاب فروشی ای بپرسید بگید کتاب سپهر بهتون می ده!

یاد همتون هستم.

 

+ نوشته شده توسط سپید در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 14:48 |
بابا اینا دیگه کین!نمی دونی به عمق خاک نگاه کنی یا به اوج آسمون!نمی دونی ریه کنی یا بخندی! یه surprise واقعی! هر بار غیر قابل پیش بینی! هر بار یکیشون باهات گرم می گیره! اون باهات عیاق تره اون روز!

بابا تو دیگه کی هستی!

شده خودتو از اونا بدونی؟آره؟

خودتو باهاشون اخساس مس کنی و باهاشون نیستی!نه! نه! خیلی کار داره!

خداییش!فکر کن! به خود کشی...قشنگه!می خوام دیدتو عوض کنی...می خوام علتشو بفهمی...عالیه!محشر!

بابا اینا دیگه کین!یه هدف قشنگ...مثل صادق هدایت٫ مثل دکتر شریعتی٬ مثل پروفسور چمران...

بابا تو دیگه کی هستی!

۲۰:۳

۵/۱/۱۳۸۶

امام زاده یحیی

مزار شهدا

سمنان

+ نوشته شده توسط سپید در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 14:38 |
دیدی بعضی ها خالی می بندن یا به طور شفاف تر هندونه زیر بغلت می ذارن؟ اینو ولش! دیدی آدم اصلا نمی خواد یه حرفی رو قبول کنه  اما بارها حوادث خلاف اونو ثابت می کنه؟ حالا هر دو مطلبو بذار کنار هم: به من می گن باهوشم!

هندونس! والا هندونس!اونم به چه بزرگی و کالی!خوب این نظر شخصی منه.اما بارها خلافش ثابت شده.

مثلا:

از بچگی تا حالا فکر کنم یه بیست باری لامپ اقصا نقاط خونه رو از پارکینگ گرفته تا حموم و... شکستم.چرا؟ خوب معلومه! اگه گفتی؟ آب ریختم روش! به من می خندی؟ وایسا... دارم برات!

خوب این نشون می ده که من واقعا! باهوشم. می دونی چرا؟ چون می گم:"احتمال این که آب بریزه رو لامپ داغ و نشکنه صفر نیست!!"

الان دیگه پدرم همه جا حفاظ زده! از این شیشه های دوجداره گرفته برای همه ی لامپا!

دومیشو که بارها تکرار شده و امروز بازهم تکرار شد رو برات بگم:

تلفون سوزوندن بلدی؟خداییش هوش سرشاری می خواد! خوب من می گم احتمال...اه! اصلا ولش کن!

نوع جدیدش از این قرار بود که امروز یه تلفون بی سیمو سوزوندم!ندیدی چه جرقه ی باحالی داشت!دنبال بازی بعدشم محشر بود!واقعا آدم باید با این مشغله ی ذهنی و I.Q به فکر یه ورزش سالم و تفریخ هم بیفته!چه حالی می ده دور میز بچرخی و یه طرف بابات باباشه که گوشی سیار دستشه و یه طرف تو باشی!I.Q این جا به درد می خوره که وقتی داشت بهت می رسید از زیر میز در بری!به همین راحتی می شه یه تفریح سالم کرد!با یه گوشی صد تومنی خراب!

کم کم دارم ایمان می آرم که هندونه زیر بغلم نمی ذاشتن!من واقعا با هوشم!

صبر کن ببینم! نکنه از روی مسخره کردن به من می گفتن باهوشو من نمی فهمیدم؟!هان!!

۴/۱/۱۳۸۶

۳۰:

****************

تا کی بمکم لعل لبت تا کی؟                این زلف سیاه چون شبت تا کی؟

دستی فکنم در پی این موج روان           در گوشه ی زندان تبت تا کی؟

حسین کلانتری

۳/۱/۱۳۸۶ 

۱:۵

گر بریزی بحر را در کوزه ای                 باید آن را کاشت اندر موزه ای!!

+ نوشته شده توسط سپید در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 14:28 |
 

منمو یه جسد...نه! نمی ذارم بمیره... یعنی می شه زنده بمونه؟

 می پرم بچه ها رو خبر کنم."شهاب الدین اسدی" رو پیدا می کنم. بهش می گم بدو..داره جون می ده...! کمکای اولیه رو بلدی؟

با اضطراب می گه:"تا حدودی!"

می گم:"خوب چرا معطلی؟! بدو دیگه!ببینم می تونی کمکش کنی عاقبت به خیر شه یا نه!"

می دویم با هم...به سرعت باد...می رسیم سر جنازه...نه! نیمه جنازه...

یهو خشکم می زنه...یعنی چه! دو نفر زود تر از ما رسیدن! یکیشون ته ریش داره.سرش تاسه.نشسته یه گوشه و داره گریه می کنه...

ازش می پرسم:" چی شد؟مرد؟"

به زور از وسط هق هقش می فهمم:"نه! داره شعرای منو می خونه!همش تقصیر منه!خیلی زود رفت! عجله کرد!"

یه ذره بهش خیره شدم: چه آشناس! آره! خودشه!"سپهر" خودمونه!

می ذارمش تو حال خودش. می رم سراغ اون یکی.

می گم:"چی شد؟ تموم کرد؟ اگه کمکای اولیه رو بلد نیستی برو کنار...."

حرفم تموم نشده بود که از حرفم پشیمون شدم:سرشو برگردوند... راضی نیست اسمشو بگم وگرنه گفته بودم...به من لبخند زد...به اون... بعد دیدمش... حسینو می گم دیگه!داشت جون می داد. ای بابا چرا زودتر نفهمیدم؟ این که قبر همین مَرده س!حسین داره سر قبرهمین مرد جون می ده! تازه فهمیدم قضیه چیه!اگه زود تر دیده بودم خیالم راحت بود!

خیلی مؤدب رفتم جلو.اجازه داد که برم نزدیک همون جنازه واره. آره! نمرده! داشت زیر لب اینو زمزمه می کرد(یکی از همون چند تا کلیپی که به مناسبت عید داده بودمش به یکی از دوستا! اون محرم این جور اسرار بود... مخصوصا که بعدا ازش یه چیزایی فهمیدم.اما قسمت نبود دیگه! گمش کرد...):

 

اتل متل یه بابا

علیل و زار و بیمار

اتل متل یه مادر

یه مادر فداکار

 

اتل متل بچه ها

که اونا رو دوست دارن

آخه غیر اون دوتا

هیچ کسی رو ندارن

 

 

مامان بابا رو می خواد

بابا عاشق اونه

به غیر بعضی وقتا

بابا چه مهربونه!

 

 

وقتی که از درد سر

دست می ذاره رو گیج گاش

اون بابای مهربون

فحش می ده به بچه هاش!

 

همون وقتی که هر چی

جلوش باشه می شکنه

همون وقتی که هر کی

پیشش باشه می زنه

غیر خدا و مادر هیچ کسی رو نداره

اون وقتی که بابا جون

موجی می شه دوباره

 

 

دویدم و دویدم

سر کوچه رسیدم

بند دلم پاره شد

از اون چیزی که دیدم:

بابام میون کوچه

افتاده بود رو زمین

مامان هوار می زد:

"شوهرمو بگیرین!"

 

مامان با شیون و داد

می زد توی صورتش

قسم می داد بابا رو

به فاطمه به جدش:

"تو رو خدا مرتضا

زشته میون کوچه

بچه داره می بینه

تو رو یه جون بچه!"

 

بابا رو دوره کردن

بچه های محله

بابا یهو دویدو

زد تو دیوار با کله...!

 

هی تند و تند سرش رو

بابا میزد تو دیوار

قسم می داد حاجی رو:

"حاجی گوشی رو بردار!"

نعره های باباجون پیچی یهو تو گوشم:

"الو الو کربلا!

جواب بده به گوشم"

.......

 

آخرین تیکه ای که خوند این بود:

 

تو سینه و سرش زد

هی سرشو تکون داد

رو به تماشا چیا

چشماشو بست و جون داد!

 

و جون داد و افتاد تو بغل حاجی

 

تو دستش یه نامه بود. از نامش فقط همینا رو می تونم بگم:

"دلم می خواد کسی برام گریه نکنه... خودشم مقصر ندونه... روی سنگ قیرم ننویسید جوان ناکام! من به کام خودم رسید[این جمله باید برای بعضی ها معنی خاصی داشته باشه. حد اقل تکرار یه خاطره]

حاجی خودش منو برد! امیدورم مادرم منو ببخشن که تا حالا زحمتشون دادم.مادر...ازت می خوام که....

برادر و خواهر عزیزم! می خوام حلالم کنین... سلام منو به همهیدوستام برسونین... از همشون حلالیت بطلبین... تا می تونین حضوری. مخصوصا سید٬مصطفا٬علی٬محمد٬مهدی

و همونی که منو فراموش کرد!

..." 

--- شعر از: ابوالفضل سپهر

*************

آرامش گردش زمان کورم کرد                     آسایش این چرخ گران دورم کرد

از می کده و مستی و از پیر مغان                  از عشق ثریا زده مهجورم کرد 

حسین کلانتری

۸۶/۱/۱

۲۳:۴۰

از همه ی دوستا هم ممنونم که کمکم کردن که دوباره حس شعر گفتن پیدا کنم. مخصوصا از اونیکه منو فراموش کرد! 

+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت 14:46 |
سال نو مبارک!

این اشتراک صحبت من با یه عالمه دوست بود:سال نو مبارک!

این قدر دوستا زیاد بودن که به خیلی ها که زنگ می زدم باید می گفتم:بهشون سال نو رو تبریک بگید!(آخه خواب بودن! مثلا جلال سعید محمد و... ضمنا یکی رو هم بیدار کردن! آره فقط خودتی مهدی! یکی هم گفت:من بعد سال تحویل هیچ وقت نخوابیدم. یه بار رفتم بخوابم که تو بیدارم کردی!)

پیش خودم گفتم خوب یه موبایل واقعا ضروریه این جور مواقع. نت هم خوبه.اما تلفون یا دیدار حضوری یه چیز دیگه س! ولی همه ی اینا به کنار خداییش ما ایرونی ها جشنامون خیلی باحاله! مقایسه کن با جشنای بقیه ی کشورا!کجای دنیا این قدر به فکر هم هستن تو جشناشون؟!

آخرش این که:

عید به همتون خوش بگذره!(چه اونایی که بهشون زنگ زدم چه اونایی که زنگ نزدم به دلایل مختلف! این قدردیر شده بود که ترسیدم حک بشم(آره با خودتم!!) یا ...)  امیدوارم سالی پر برکت در پیش رو داشته باشید!

+ نوشته شده توسط سپید در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 21:14 |
یک بستنی ساده 

بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها. همین طور که داشتم به مردم نگاه می کردم یک دختر کوچولوی آدامس فروش اومد تو و رفت و روی یک صندلی نشست. برام جالب بود پیش خدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا اونو بندازه بیرون! دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیش خدمت گفت:خوب پولشو می دم! من که چیز مجانی نخواستم!

یه ذره پاشو تکون دادو در حالی که سنگینی نگاه دیگران را تحمل می کرد به پیش خدمت گفت:

- یه بستنی میوه ای چنده؟

پیش خدمت با بی حوصلگی جواب داد:

- پنج دلار.

دخترک دستشو کرد تو جیبشو پولاشو بیرون آورد و شروع کرد به شمردن...

دوباره پرسید:

- یه بستنی ساده چنده؟

پیش خدمت بی حوصله تر از دفعه ی قبل جواب داد:

- سه دلار!

دخترک آدامس فروش گفت:

- پس یه سادشو بده.

پیش خدمت یه بستنی براش اوورد که زیاد هم ساده نبود: مخلوطی بود از ته مانده ی بستنس های دیگه!

دخترک بستنیو خوردو سه دلار به صندوق داد.

وقتی که پیش خدمت برای بردن ظرف بستنی اومد دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام!

-----------

بر گرفته از: کتاب سبز زندگی به کوشش :محمود معینی مهر 

 **********

کم کمک در پیشم آن لعل خوشی ها شدنمک

من که هستم تا کنم کاری به جز این کم کمک!

ناتوانی و ضعیف اندامی ام در راه عشق

ای گوارا و جمیل و خوش سخن کن خوش خوشک!

حسین کلانتری

۸۲/۸/۱۱

 

۲۱:۴۰

+ نوشته شده توسط سپید در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 20:32 |