منمو یه جسد...نه! نمی ذارم بمیره... یعنی می شه زنده بمونه؟
می پرم بچه ها رو خبر کنم."شهاب الدین اسدی" رو پیدا می کنم. بهش می گم بدو..داره جون می ده...! کمکای اولیه رو بلدی؟
با اضطراب می گه:"تا حدودی!"
می گم:"خوب چرا معطلی؟! بدو دیگه!ببینم می تونی کمکش کنی عاقبت به خیر شه یا نه!"
می دویم با هم...به سرعت باد...می رسیم سر جنازه...نه! نیمه جنازه...
یهو خشکم می زنه...یعنی چه! دو نفر زود تر از ما رسیدن! یکیشون ته ریش داره.سرش تاسه.نشسته یه گوشه و داره گریه می کنه...
ازش می پرسم:" چی شد؟مرد؟"
به زور از وسط هق هقش می فهمم:"نه! داره شعرای منو می خونه!همش تقصیر منه!خیلی زود رفت! عجله کرد!"
یه ذره بهش خیره شدم: چه آشناس! آره! خودشه!"سپهر" خودمونه!
می ذارمش تو حال خودش. می رم سراغ اون یکی.
می گم:"چی شد؟ تموم کرد؟ اگه کمکای اولیه رو بلد نیستی برو کنار...."
حرفم تموم نشده بود که از حرفم پشیمون شدم:سرشو برگردوند... راضی نیست اسمشو بگم وگرنه گفته بودم...به من لبخند زد...به اون... بعد دیدمش... حسینو می گم دیگه!داشت جون می داد. ای بابا چرا زودتر نفهمیدم؟ این که قبر همین مَرده س!حسین داره سر قبرهمین مرد جون می ده! تازه فهمیدم قضیه چیه!اگه زود تر دیده بودم خیالم راحت بود!
خیلی مؤدب رفتم جلو.اجازه داد که برم نزدیک همون جنازه واره. آره! نمرده! داشت زیر لب اینو زمزمه می کرد(یکی از همون چند تا کلیپی که به مناسبت عید داده بودمش به یکی از دوستا! اون محرم این جور اسرار بود... مخصوصا که بعدا ازش یه چیزایی فهمیدم.اما قسمت نبود دیگه! گمش کرد...):
اتل متل یه بابا
علیل و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداکار
اتل متل بچه ها
که اونا رو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ کسی رو ندارن
مامان بابا رو می خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه!
وقتی که از درد سر
دست می ذاره رو گیج گاش
اون بابای مهربون
فحش می ده به بچه هاش!
همون وقتی که هر چی
جلوش باشه می شکنه
همون وقتی که هر کی
پیشش باشه می زنه
غیر خدا و مادر هیچ کسی رو نداره
اون وقتی که بابا جون
موجی می شه دوباره
دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم:
بابام میون کوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می زد:
"شوهرمو بگیرین!"
مامان با شیون و داد
می زد توی صورتش
قسم می داد بابا رو
به فاطمه به جدش:
"تو رو خدا مرتضا
زشته میون کوچه
بچه داره می بینه
تو رو یه جون بچه!"
بابا رو دوره کردن
بچه های محله
بابا یهو دویدو
زد تو دیوار با کله...!
هی تند و تند سرش رو
بابا میزد تو دیوار
قسم می داد حاجی رو:
"حاجی گوشی رو بردار!"
نعره های باباجون پیچی یهو تو گوشم:
"الو الو کربلا!
جواب بده به گوشم"
.......
آخرین تیکه ای که خوند این بود:
تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
رو به تماشا چیا
چشماشو بست و جون داد!
و جون داد و افتاد تو بغل حاجی
تو دستش یه نامه بود. از نامش فقط همینا رو می تونم بگم:
"دلم می خواد کسی برام گریه نکنه... خودشم مقصر ندونه... روی سنگ قیرم ننویسید جوان ناکام! من به کام خودم رسید[این جمله باید برای بعضی ها معنی خاصی داشته باشه. حد اقل تکرار یه خاطره]
حاجی خودش منو برد! امیدورم مادرم منو ببخشن که تا حالا زحمتشون دادم.مادر...ازت می خوام که....
برادر و خواهر عزیزم! می خوام حلالم کنین... سلام منو به همهیدوستام برسونین... از همشون حلالیت بطلبین... تا می تونین حضوری. مخصوصا سید٬مصطفا٬علی٬محمد٬مهدی
و همونی که منو فراموش کرد!
..."
--- شعر از: ابوالفضل سپهر
*************
آرامش گردش زمان کورم کرد آسایش این چرخ گران دورم کرد
از می کده و مستی و از پیر مغان از عشق ثریا زده مهجورم کرد
حسین کلانتری
۸۶/۱/۱
۲۳:۴۰
از همه ی دوستا هم ممنونم که کمکم کردن که دوباره حس شعر گفتن پیدا کنم. مخصوصا از اونیکه منو فراموش کرد!
+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت
14:46 |