بابا اینم شد شهر... می کن مذهبیه...می گن زیارتیه... می گن... می گن...
اما چراهمش می گن! چرا ! امروز می خواستم یه گوشی بگیرم برا ام پی تری. این قدر جمعیت ایستاده بود برا تاکسی که خدا می دونه! بعد که یه ماشین می ایستاد باید می دیدی!(اولین بار بود که حسرت خوردم چرا یه گوشی موبایل ندارم!:)) )
برو بچ هم ترم یه روز با هم گپ می زدیم...همه یهچیز می گفتن: می گفتن از وقتی اومدیم این جا افسردگی گرفتیم! زبون خودمونیش می شه: از بس کله شکسته دیدیم یا از بس یه تابلوی سیاه دیدیم هر طف که چر خیدیم!
تو نظرات می خوام حدس بزنی من کجا زندگی می کنم! :((
-----
سفارشی... اما از تاریخ گذشته!
در دور دستی نزدیک/ در پس بیشه ای از جنس نسیم/ از سراشیبی کوهی غمگین/ رودی می خندد و/ بوی موسیقی پر راز نسیم/ می شکفد//
بی خبر از طعنه رود/ باد رنگین پر از مهر امید/ می خندد و/ پشت خود کامگی رود غریب/ می گر ید//
بیشه در همهمه بی خبری رنجور است/ و کشاورزی پیر منتظر این باد است//
رود در پیچ و خم کاوشی از خاک کویر/ می رقصد/ و چنین است که او در گذز بی هدفی می پوید/ تا موج خروشانی از آن وسعت سبز/ در برش می گیرد//
پشت هر بیشه ای از جنس نسیم/ از سراشیبی کوهی غمگین/ رودی گریان است/ و نگاه هر رود/ همگی یک دریاست:/"نوری از غرش یک ابر سپید"//
حسین کلانتری
12/12/1381
ساعت 23
