تبليغاتX
سپید
baba ye khune tekunie sadas,sheramo hazf nemikonam,amma bayad taghir bedam bazi postamo.

+ نوشته شده توسط سپید در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 19:55 |





دو رز قرمز

زمستانی سرد

شهری دل تنگ و تپیده

مردمانی کز کرده در برج هایی مرده از عشق

اووو.....ه...

زمستانی سرد

لب های خشکیده شان را

جای تبسم عاشقانه

رژ لب گرفته است

و سرما ناجوانمردانه

عشق را از چشمانشان ربوده

و به پرسپکتیو تنهایی سپرده است

هرچه بالاتر می روی سرد تر می شود

بالای شهر،پایین عشق

ناگهان

دو پرستوی کوچک

کنار برکه آبی

کنار دو رز قرمز

یک دیگر را می یابند

و این است تقدیر زندگی

اینها اولین گلهای زمستانی اند

بهار نزدیک است...

پرستو ها بی مهابا در خیابان های شهر آواز می خوانند

وقتی چشم ها با یک دیگر از عشق سخن می گویند

و آتشین ها را به قلب می فشانند

پرسپکتیوهای خیالی شهر ذوب می شود

وقتی آغوش کانون گرمای محبت است

وقتی سر روی شانه گذاشتن تعبیر پرواز است

توهم های فانتزی شهر در هم می شکند

لرزه هایی عاشقانه که زلزله ای بر پیکر مرده برجهای شهر است

آری! آری!

بهار نزدیک است...

بهار،مثل همیشه کوتاه است...

آه! طبیعت شهر این است...

آه!

و تابستانی از جهنم

حتا آن دو رز قرمز را سوزانده است

و آن برکه را خشکانیده است

پرستوها

منتظر زمستانند

و منتظر دو تکه رز سرخ

و برکه ای از آب

تا دریابند تقدیر چیست

و این پرسپکتیو با کدامین زمستان شکسته خواهد شد

پرستوها نا امید نمی شوند

شاید این بار

شیشه مترو

تصویر همسفری را به آن ها نشان دهد

که بهار ابدی را با خود به ارمغان آورده است

شاید این بار

دست کسی را بگیرند

که تا ابد از او جدا نشوند

شاید این بار

شانه هایشان را پرستویی نوازش کند

و سر بر دستان او بسپارند

که بهارش به خزان نینجامد

شاید این بار

وقتی چشم هایشان عاشقانه با هم حرف می زند

خفاشی نبیندشان

ومن مطمئنم

پرستوها روزی را خواهند ساخت

که جای رژ لب

تکه رز سرخی برلبان مردم این شهرنقش می بندد

آری!

آغوش ها پرطنین خواهند شد

آری!

بهار ابدی نزدیک است

آری!نزدیک است

و آن گاه

پرستوها هیچ گاه مجبور نخواهند بود

کوچ کنند

****

9/6/88

رمضان


+ نوشته شده توسط سپید در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 16:27 |



دنیای من و تو

آغاز بی پایان دنیاست


آغاز بی پایان عشق و پایان بی آغاز ظلمت تنهایی

دنیای من و تو

از جنس نسیم

از عطر بهار

و از تبار زیبایی هاست


و دنیایمان پر از نور است

و پر از روشنایی

پر از عطر با هم بودنمان

شبهایش روشن تر از روزی روشن

و ستارگانش درخشان تر از خورشید



دنیای من و تو آن جنان زلال است که می توان از اشعه عطش ناک آن جهان را سیراب کرد...


دنیای من و تو آن چنان گرم است که هر کسی را توان راه یابی به آن نیست

ذوب شدن لازم است


دنیای من و تو کوچک است

به کوچکی کلبه حقیری

در همسایگی خدایی مهربان


و این کلبه کوچک

دری دارد

که روی آن

به رنگ عشق

و به عطر خواستنهایمان

نوشته ایم:

"دوستت دارم"


*****

۱:۲۶-۱:۵۷

نیمه شب

۱۹/۳/۸۸

+ نوشته شده توسط سپید در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 17:41 |


هدیه عشق


روبان صورتی هدیه طلاییت را

در کنج تاریک و خلوتی از اتاق گذاشته ام

حتا برای هدیه روز مادر نیز

از آن استفاده نخواهم کرد

به نشان روزی که

عاشقانه در کنج چشم هایمان

اشکی از عشق تراوید


هیچ می دانی

تقاطع جداییمان را

نوری از عشق تابیده

و شاخه ای نیلوفر

از اشک چشم هایمان روییده؟



دیگر تاب این ورق پاره های فانتزی را ندارم

در همین نقطه از کاغذ

که از اشک چشم هایم مقدس شده است

// - به یاد آن نقطه از تنت که روی آن می نوشتم-24/5/88،19:38//

می نویسم:

دوستت دارم

// خداحافظ 15:45//


****

23/4/88

15:10-15:22


+ نوشته شده توسط سپید در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 19:59 |

شام آخر(۱۸:۴۵)

فقط می دانم که

دوستت دارم

می دانم که

میان کاغذ پاره های فانتزی قلبم

می توان تکه گلی سرخ

از پرپرهای خیالی توهم زا یافت

که فریاد می زند:

"عاشقانه و دیوانه وار می پرستمت!"

می دانم که

دیوانه تر از آنم که از کنج مدهوش بی هویت های پودر شده قلبم

چشمه ساری از محبت بیابم

و دریابم که آن چیزی جز اشک نیست!

می دانم که

هر بار که در آینه می نگرم،

مردی را در خیالی توهم زا می بینم

که میله های زندانی بی رنگ را به شدت می کوبد

تا شاید امیدی برای رهایی بیابد!

تکه پودر شده های قلبم

از لهیب وجودت

آتش گرفته است

و روح مردی دیوانه

خاکسترهای آن را به دست باد می سپرد!

چگونه است که باران اشک،لهیب آتش را بی قرار تر و مدهوش تر و شعله ورتر می کند؟

فریاد می زنم:

"چگونه است؟"

فواره آتشفشان پ س ت ا ن تو

ناجوانمردانه بر سرزمین قلبم جاری می شود و تنها دشت گل سرخ آن را

به آتش می کشد!

و من فریاد می زنم:"آه"

(۱۸:۴۵)/ می خواهم جرعه آخر زهر روحم را بچشم و به ابدیت بپیوندم: آن جا که حجرالاسود تحجر در

آن وجو ندارد!

.... روحت مرا می آزارد

(۱۸:۵۹)/ و تو ندانستی که

عشق چقدر آزار دهنده است!

آه که نداستی!

و من ِ عاشق،این آزار را

دیوانه وار

دوست دارم

فریاد می زنم:

"دوستت دارم"

.....

****

غروب جمعه

۲۵/۲/۸۸

۱۸:۳۱-۱۸:۴۲

+ نوشته شده توسط سپید در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:13 |

سمفونی محبت

از مقدس ترین جمله می سرایم

از مقدس ترین واژه

وشعر آتشینم

از دفتر وجود زبانه می کشد

و تمنای تحجر در آن می سوزد!

از خوش بو ترین رایحه که از غنچه لبها برمی خیزد می سرایم

که در مرداب تعفن رنگ لجن به خود می گیرد!

از بهترین لحظه های هم آغوشی می سرایم

که چشمانی درنده خو و کنکاش گر خفاش گونه از نوک پ س تا ن ه ای زن در آغوش کشیده شده خون می مکد!

از چشمانی مهربان می سرایم

که بین سرانگشت های چشمان بدبین ذوب می شود و به چشمانی متنفر تبدیل می شود و از نیلی به سرخی

می گراید

از مروارید بی غل و غشی می سرایم

که زیر سرانگشتان خونین

پس از هر ذکر تسبیح

عقییق می شود

از طناب داری

که سرانگشتان ماه با آن

گیتاری از سمفونی نفرت می نوازد

انتظار...

انتظار...

سیاهی

وسپس

سپیدی:

مقدس ترین جمله را می نوازیم:

دوستت دارم

و با مقدس ترین واژه زمین و زمان را به لرزه در می آوریم:

عشق!

اکنون است که آتشین سخن ها از دفتر شعر بر می خیزد و گنداب لجن را به آتش می کشد و از لهیب آن

ابراهیم برمی خیزد و گلستانی از وجود زبانه می کشد

اکنون است که از هر غنچه بوسه گلستانی به پا می شود که عطر آن همه عالم و آدم را کر و کور می کند

اکنون است که فواره آتشفشان پ س ت ا ن زن در هم آغوشی، زمین فسرده و له له زننده وجود را سیراب

می کند

اکنون است که نگاه ها امیدوارانه مرواریدوارهای تسبیح ستایش پروردگار را به یکدیگر هدیه می دهند

اکنون است که طناب دار همچون ماری تشنه وجود هر گل آفتاب گردانی را در می نوردد و آن را به سمت

نور رهنمون می شود

انتظار به سر آمده است

گلستان،سمفونی رقص محبت را زمزمه می کند

وزمزمه نسیم آن

به هر مرداب متعفن دیگری

این گونه صادر می شود:

"دوستت دارم"


****

+ نوشته شده توسط سپید در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:34 |

ناتاشا

وتو ای نازنینکم

خرسی کوچکت را چه معصومانه در آغوش گرفتی

و آن را می نوازی

و من حقیرت

هدیه قلب تپنده اش را

به آغوش باز می گرداند

و آن را می نوارد

نوازش...

نوازش...

باچشمانی بسته

وتصویری شکننده ازاشک

درخیال

-----------------------------------------

اکنون

خرسی تو و هدیه نازنین بی قرار کوچکم

و

من و یگانه نازنین تنهاییهای کشنده ام

درآغوش یک دیگر

جای گرفته ایم

با چشمانی بسته

و سرانگشتانی نوازنده

ازاحساس جاده ای برتن بی مانندت می کشم

و روی آن می نویسم:

"دوستت دارم"

****

۱۷/۱/۸۸

+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:9 |

دیوانه وار

دیوانه وار

غروب را به نظاره می نشینم

رنگ رخت

رنگ رخت

از شرم

به سرخی می گراید

اما می روی!

گریزی ناگزیر!

وچه تلخ است

چه تلخ است

زجر دوری تو!

فریاد می زنم:

"چه تلخ است!"

بی تب و تاب

بی تب و تاب

در عطش بودن تو

رقص جنون

رقص جنون

چگونه است که خورشید روی تو هنگام غروب غطش می آورد؟

چگونه است؟!

چگونه است که نگاهت به هنگام غروب مرا ذوب می کند؟

چگونه است؟!

فریاد می زنم:

"چگونه است؟!"

سربه دیوار می کوبم

رقص جنون

گریه عطش ناک

مرگ

فریاد می زنم:

"چراصبح فرانمی رسد؟"

دیوانه وار

دیوانه وار

طلوع را به انتظار می نشینم

چشمانم را بسته ام

ودستانم را

به انتظار هم آغوشی گرم اشعه وجودت

قایق کرده ام

فریاد می زنم:

"دوستت دارم!

دوستت دارم!"

****

۱۶/۱۲/۸۷

۱۷:۱۷-۱۷:۳۰

+ نوشته شده توسط سپید در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:30 |

بلورسبز

۳:۲۳

دست در دست هم

به روی جاده بلورین درحرکتیم:

چشمان ازبلور

تندیسی از بلور

وقلبی ازبلور!

۳:۲۸

۱۳:۴۰

جاده غمناک است

وباهم بودن

تنها اشک هایی نقره فام را به درون قلب می غلتاند!

اشک ها

تا به روی دستان درهم تنیده جاری می شود

و به روی جاده می ریزد

و آن را به دو نیم تقسیم می کند

آری! جدایی نزدیک است!

رد اشک ها

سبزی و طراوت را به بلورهدیه می دهد

بهارنزدیک است...

۱۳:۵۰

۱۳:۵۴

به ناگاه

به دومسیر از هم جدا

اماسبز و باطراوت

و ناشکننده می رسیم

حقیقت!واقعیت!زیبایی!

اما

جدایی

اشک ها معجزه کرده اند

اشک ها

معجزه کرده اند...

دو راه

دو دست جدا

اما

دولب خندان

به واقیعیت، بهار، زیبایی قدم نهاده ایم:

دو راه جدا

دو چشم از عقیق

و دو تن گرم و عاشق

و دو قلب از نور!

دو راه زیبای بهاری

دو دست جدا

وتکان دهنده

به نشان

خداحافظی:

" خداحافظ

ای قلب من

ای قلبی که اکنون دیگر چون بلور نمی شکنی

خداحافظ

نوازش خواهرانه تو را هرگز فراموش نخواهم کرد

خداحافظ"

***

۱۴:۰۶

۲۷/۱۱/۸۷

+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 19:23 |
 

 

آرامش: چیزی که همه عاشقشن  الا بذکر الله تطمئن القلوب

+ نوشته شده توسط سپید در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 17:36 |


در وحشت بی تو بودن

چه روزها و چه شب هایی را تا صبح به سرکردم

انگارسپیده نیز از وحشت آن سر نمی زد!



در وحشت بی تو بودن

تمامی ستاره های آسمان را از هرقدر شمردم

وهر کدام را لقبی از تو نام نهادم


اکنون

سرودن از نبودنت برایم آسان است!!

چون خدایی دارم که

بی واسطه می سرایمش

و بی واسطه در سراسر وجودم جاریـ ست!





دوستت دارم

- خدای مهربانم -

دوستت دارم

***
+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 19:1 |

گل سرخ کویر


صاعقه دل تنها

از میان تکه پاره های قلبم

گذر کرد

و آسمان وجودم را

آتشین ساخت

وقطره قطره های اشک

چونان ابر بهار

برزمین خلوت تنهایی تو

تلاطمی سیل آسا پدید آورد

امید آن دارم

که در پهنه کویرخلوت دل تو

چونان ابر بهار ببارم

شاید گل سرخی بروید

که روی آن با اشک هایم بنویسم

دوستت دارم



***

+ نوشته شده توسط سپید در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 20:35 |




گمان می کردم

که با دیدنت

آرواره های سنگین به هم فشرده من

از حرص شکلک های خیالی تو

به لب های غنچه شده ی تعجب وار

منجر می شود


گمان می کردم

که با دمی آسایش در کنارت

از تندیس های کابوس های شب های مه گرفته

رها می شوم

گمان می کردم

که با گرمی دستانت

از سرمای آسمان سوز آرزوهای بدون تلاش

آزاد می شوم


و گمان می کردم

که با نقش نگارین چهره ماه وشت

از این سو و آن سو دویدن ها

برای یافتنت

و برای پیدا کردن مرز خواب و خیال زندگی

آسوده می شوم

افسوس...

افسوس که از دیدنت

تمامی وجودم می لرزید

و آرواره های من

چونان مردی سرما زده

چک چک کنان

به هم می خورد!


افسوس که دمی آسودن در کنارت

مرا تا ابد در حسرت ِ"با تو بودن تا ابد"

باقی گذاشت!


افسوس که یاد گرمی دستانت

هم چون سرمایی سوزان

تا مغز استخوان من رخنه کرده است!

و افسوس که نقش نگارین چهره ی ماه وشت

چشمان مرا دگرگون ساخت

و به این سو و آن سو دواند

و از هم گریزاند


اکنون

خیال با تو بودن

و زمزمه ی با تو نجوا کردن

به زندگیم معنایی دوباره بخشیده است

نازنین من!

بیا تا لحظه ای

با هم بودن را

تعبیر کنیم...

4:52-5:6
25/6/87

***
+ نوشته شده توسط سپید در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 21:16 |

جاده های زمان


و من

به انتظار

از تل انبار شکلک های خیالی تو

که در کابوسم رژه می رفتند

آن یکی را بر گزیدم

که به دیدار یافتم:

افسوس که از آن چهره زیبا، تنها ابروان به بالا رفته و چشم های اشک بار گریزنده در ذهنم باقی مانده است!



از میان هجوم صداهای زیبای مرگ بار بهت انگیز بی سر انجام

صدایی را گزیدم

که می گفت:

"خدا برای تو کافی ست! برو!"


از اندوه بی سرانجام تکه ثانیه های مه اندود

به انتظار زمانی نشستم

که سکوت آن آواز جدایی سر داده بود!

از انبوه جاده های جدایی

پس از سال ها

جاده ای روشن یافتم

که پس از تقاطع هم نشینی ِ چند

به جدایی ختم می شد!


و چه بسیارند

مترسک ها:

صورتک های ابرو بالا انداخته ی گذرنده از جاده های زمان جدایی

چه بسیار!


"دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی

دوستت دارم!"


و من به این ماجرا خاتمه می دهم:


در کمین ثانیه ای می نشینم

که روحی تنها را

زیر سایه ی درختی زیبا

و در میان آواز چکاوک ها

و در انبوه لاله های وحشی

در آغوش بکشم

و غرق بوسه کنم

در انتظار می نشینم

که دستان گرمت را

تا بلندای خورشید

و تا خدایی که ما را سر راه یک دیگر قرار داد

بفشارم


نازنین مهربان من

دوستت دارم


20/6/87

***
+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 19:31 |


بلندای ثریا


با اشتیاق

می خوابم

شاید تو را در خواب دیدم!


افسوس

که سر انگشتان نگاه خیالیت

تنها رویا گونه ای بر جای مانده

که کابوس وار

بیداریم را تباه می کند!

تشویش...

کشمکش...

جدال با خود...

خستگی...


شاید از ترنم بی مهابای نگاه خنیاگرش

چشمه زلال گریه ام

در خواب جاری شود ...

شاید...

شاید...

.....


" جنگلی انبوه

کوهی بلند

بادی بهاری و صاعقه های سیل آسا...

ترس...

اضطراب

او را یافتم...

به من می خندد...

هر آن چه به او نزیک می شوم، او از من می گریزد...

به من می خندد...

حتا صدای صاعقه آن را گم نمی کند!

با صاعقه پنهان می شود

و با صاعقه متولد

و این است تقدیر من!

تو را به دست خواهم آورد...

حتا اگر تا بالای ابرهای قله های ابری بروی

و هم چنان به من بخندی...

و ناگاه

از صخره ای پرت می شوم...

فریاد..."

عرق سردیـ ست: وحشت افزا! :

دوباره بیدار شده ام!!

مرزی بین خواب و بیداری برایم نمانده است

و تو

- ای نازنین-

هم واره از من دوری...

به خود می نگرم:

از خود چیزی ندارم که نثارت کنم

مهربان زیبای من!

ای بلندای قله های ابری

ای صاعقه ناگهان

و ای باران هستی بخش!


تنها این را از وجود خود به عاریه برده ام:

"دوستت دارم"

***

14/6/87

2:28-2:45 بعد از ظهر
+ نوشته شده توسط سپید در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 19:47 |