Love Die
Collect your skin
When you are sad
It is better for you to understand
What am I behind of my tear
You will know this at last
But so late
When
I have been died
By a serious love!
You will know it
But too late
Too late
11:01-11:05PM
11/6/2008
11:01-11:05PM
11/6/2008
رخشا
رخت را چون ماهـ ـی می پندارم
که ابرهای دژخیم از آن مراقبت می کنند
افسوس که دیر دریافتم که
وقتی باران می بارد این تویی که گریه می کنی و به پای ابرها تمام می شود!
گریه ات
ابرها را ذوب خواهد کرد و دوباره درخشیدن خواهی یافت
ای ماه نازنین
نازنین من
ببار
و سپس
بدرخش...
بدرخش...
18 اردیبهشت 87
1:40-2 بعد از ظهر
مکث زمان
می سرایم
گرچه بودن بهانه ایـ ست
برای درد دوری تو
و گرچه بودن دردیـ ست
به بهانه دوری تو
می سرایم
گرچه اشکم نشانه ایـ ست
از شوق وصالت
و گرچه شوق وصالت اشکیـ ست
که از مزار عمودیت به روی گونه سرازیر می شود
می سرایم
گرچه روحم وجودش را از تو به عاریه دارد
و گرچه "عاریه" واژه ایـ ست
که در برابر عظمت نگاهت
ملتمسانه
خرد می شود...
می شکنم
همچو بغضی مدهوش
که شکستن را از امتداد شکن زلف سیاهت آموخته است ...
می تراوم
همچو اشکی از صورتی بهت آگین
تا سرمه چشمانی باشم
که از سرمه دوست متحیر مانده است ...
می سرایم
گرچه بودن بهانه ایـ ست
برای درد دوری تو
و گرچه بودن دردیـ ست
که زمان بر آن زخم می زند
اما
می نگارم
برای نگارم
که گرمی دستانش
زمان را
از خیال آتشینم
ربوده است
28/11/1386
به ح.م.ع.
گل بهار
همهمه بی کسی مردی خاموش
و تراوش جوهر از قلمی به خون آغشته
کبودی کوهی سنگین
که با برف پوشیده می شود:
چه زیباست!
چه زیباست!
سرانگشتانت که به کاوش در زمان می خراشند
تکه گل سرخی می یابند
که زیر برف
یخ زده است
و زمان جویباریـ ست که از کوه سرازیر شده است...
شاید دخترکی در آن دور دست ها
گل سرخی بیابد...
شاید...
14/12/86
1 بامداد
تندیس امید
تنهایی
و احساس سنگینی نگاهی خیالی
تنهایی
و احساس گرمی دستانی مبهم
تنهایی
و آینده ای از جنس تندیسی ناپیدا
کاش کابوسی بیش نباشد...
عرق سردیـ ست و چشمانی ناهمگون...
اکنون است که نگارم در کنارم است:
سنگینی نگاه
گرمی دستان
آینده ای از جنس امید
چه شیرین است!
زمان رؤیا گونه متوقف شده است...
1:8-1:18 ب.ظ.
9/12/86
سرما چه سوزناک است
وقتی دستان دردمند تو را
جوابی نیست
کسی از دور می آید و می گذرد:
این چه سرمایی است که چشمان را این چنین خشکانده است!
سرما
سوزش را از گرمی دستان رنج کشیده ات به عاریه داشت!
اکنون است که در آغوش یک دیگر
می سوزیم و
می سازیم
25/8/86
5:46-5:59
تلخ و شیرین
صدای نوازش گون تو
قطره قطره
بر سنگی چون من
فرورفت...(!!)
این چه نداییـ ست که بی صدا خلوت متحجر مرا شکست؟
"این دل شکسته اش خوش آهنگ تر است"
که صدای تورا
- تا ابد-
زمزمه خواهد کرد...
0:30-0:36
0:37
19/8/86
نوش "جان"
خیال دیدار زلف سیاهت
دیوانه ام می سازد
دیوانه!
"پریشانیم را با پریشانی زلفت درمان کن"
نوش داروی وجودت را می خواهم
که با تو پریشان بودن درمان پریشانی من است
1:42-1:50
18/8/86
"بلبل"
چگونه درمان کنم
غم دوری تو را
و چگونه مرهم گذارم
بر حجره فراق تو؟
"تطاول" های قطره قطره وجودم
وقتی از گونه سرازیر می شود
سیلی می شود
که مرا
مرا
در خویش
غرق می کند:
می رهاند!
تمنا می کنم
تمنا می کنم:
بین من و وجودم
تنهایی میفکن
ای همه هستی من!
تقدیم به ح.م.ع.
11:14-11:17
غمزه آتش گون تو
چشمم را اشک بار کرد
و تازیانه های شیرین وجودت
مرا سیراب!
می سرایم ...
(گر چه سرودن بهانه ایست
برای جاری کردن اشک بر دفتر!
گرچه می دانم که قلم توان ذهن را به دوش نخواهد کشید
و گرچه نخواهم توانست تصویرت را به رخ بکشم!)
"وجوم را سیراب کن
ای همه هستی من!"
--- مسجد مقدس جمکران
4/8/1386
19:7-19:9